تبليغاتX
آوای باران*مطالب جالب - زبان انگلیسی*
ما يك رفيقي داشتيم كه از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود (ديگر حسابش را بكنيد كه او كي بود)
اين بنده خدا به خاطر مشكلات زيادي كه داشت نتوانست درس بخواند و در دبيرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگيش.
زده بود توي كار بنائي و عملگي ساختمان (از همين كارگرهائي كه كنار خيابان مي ايستند تا كسي براي بنائي بيايد دنبالشان)

از اينجاي داستان به بعد را خود اين بنده خدا تعريف مي كند:

يه روز صبح زود زدم بيرون خيلي سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار ميكنم. حالا ببين! اگه كار نكردم! نشونت ميدم! (اينگفتگو ها را دقيقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خيابون مثل هميشه منتظر بوديم تا يه ماشين نگه داره و مثل مور و ملخ بريزيم سرش كه ما رو انتخاب كنه. يه دفعه ديديم يه خانم سانتال مانتال با يه پرشياي نقره اي نگه داشت
اولش همه فكر كرديم ميخواد آدرس بپرسه واسه همينم كسي به طرف ماشينش حمله نكرد. ولي يهو ديدم از ماشين پياده شد و يه نگاه عاقل اندر سفيهي به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بيايد لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنايت قرار مي دادم.
رسيدم نزديكش كه بهم گفت: ميخواستم يه كار كوچيكي برام انجام بديد. من كه حسابي جا خورده بود گفتم خواهش مي كنم در خدمتم.

سوار شديم رفتيم به سمت خونه ش. تو راه هي با خودم مي گفتم با قيافه اي كه اين خانم داره هيچي بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم ميده! آخ جون عجب نوني امروز گيرم اومد. ديدي گفتم امروز كارم مي گيره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مكالمت دروني ايشان است اينها!)

وقتي رسيديم خونه بهم گفت آقا يه چند لحظه منتظر بمونيد لطفا.
بعد با صداي بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتين! پسرم! عسل! دختر عزيزم!
بيايد بچه ها كارتون دارم!
پيش خودم مي گفتم با بچه هاش چي كار دار ديگه؟ البته از حق نگذريم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!

بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه هاي گلم اين آقا رو مي بينيد؟ ببينيد چه وضعي داره! دوست داريد مثل اين آقا باشيد؟ شما هم اگر درس نخونيد اينطوري مي شيدا! فهميديد؟! آفرين بچه هاي گلم حالا بريد سر درستون!

بچه هاش هم يه نگاه عاقل اندر احمقي! به من انداختن و گفتن چشم مامي جون! و بعد رفتند.

بعد زنه بهم گفت آقا خيلي ممنون لطف كرديد! چقدر بدم خدمتتون؟
منم كه حسابي كف و خون قاطي كرده بودم گفتم:
- همين؟
گفت:
- بله
گفتم:
- ميخوايد يه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بديد تا بترسن و بخوابن؟
گفت:
- نه ممنونم نيازي نيست! فقط شما معمولا همون اطراف هستيد ديگه؟!!










+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/14ساعت 0:18  توسط   | 

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند. لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید.

 

اومیگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

 

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/07ساعت 0:31  توسط   | 

دوشنبه بعد از ظهر، یعنی هفتم تیر ماه سال هشتاد ونه، مجبور شدم برای کاری، با ماشینم برم سمت میدان شوش. به چراغ قرمز که رسیدم، یه صدای عجیبی از ماشینم اومد، طوری که حدس زدم اگزوز ماشین کنده شد و خورد به آسفالت کف خیابون.

به راننده ماشین کناریم که داشت نگام می کرد و اونم مثل من پشت چراغ قرمز بود، گفتم: چی شد؟ گفت نمی دونم. در ماشین رو باز کردم و به کف ماشین یه نگاهی انداختم، چیز خاصی ندیدم. همون راننده بهم گفت فکر کنم آهن پشت اون وانته بود که صدا خورد. چراغ سبز شد و با دلهره حرکت کردم، باز مشکلی نبود. راهنمای سمت چپ رو زدم که برم سمت چپ، دیدم فرمون اینقدر سفت شده که من به زور می تونم بچر خونمش. اون لحظه دیگه مطمئن شدم که اون صدا از ماشین من بوده.

فلشر رو زدم که خلق الناس بدونن من ماشینم به مشکل برخورده و هی پشت سر من بوق نزنن که بعدش فهمیدم تو تهران فلشر بزنی یا نزنی فرقی نمی کنه.

یه جای درست و حسابی نگه داشتم، کاپوتو زدم بالا، دیدم تسمه هیدرولیک فرمون در رفته و دفرمه شده و پشت تسمه پروانه پیچ خورده و گیر کرده. یه نیسانیه جلوتر از من پارک کرده بود گفت چی شده ماجرا رو براش تعریف کردم گفتش با یه چاقو ببرش. منم از اونجایی که آدم کشی رو خیلی وقته گذاشته بودم کنار، تنها سلاح سردم سوییچ ماشینم بود، چاقویی نداشتم. یه چاقو رفت از ماشینش آورد، چاقو رو که دیدم، گفتم یا ابوالفضل این چاقوهه یا قمه است.راننده نیسانه گفت حواست باشه دستت رو نبری باهاش.بالاخره تسمه رو بریدم و درش آوردم.

زنگ زدم به شوهر خواهرم که ماشین رو ازش خریده بودم. بهم گفت تسمه هیدرولیک فرمون که پاره بشه مشکل خاصی نیست، فقط فرمان ماشینت سفت می شه و دیگه اینکه کولر ماشین رو هم روشن نکن.

بالاخره یه مکانیکی اون دور و بر پیدا کردم به نام آقا عبدالله و نگاهی به ماشین انداخت، گفت: علاوه بر اینکه تسمه هیدرولیک باید بگیری، تسمه سفت کن هیدرولیک ماشینتم( که یه قطعه فلزی دایره ای شکل به قطر حدواً 7 سانت هستش و توش بلبرینگ و کاسه نمد داره) هم در اومده و بلبرینگاش شکسته و ...

یه تسمه هیدرولیک گرفتیم 4500 تومن یه تسمه سفت کن هیدرولیک گرفتیم 8500 تومن و آقا عبدالله زحمت کشید برام وصل کرد و بهش گفتم اجرت زحمتی که کشیدید چقدر شد: گفت قابل نداره 10000 تومن.

بهش گفتم 8000 تومن، چه خبره 6000 تومن، همه جا می گیرن 4000 تومن، بگیر این 2000 تومنو و 500 تومن بهش دادم( شوخی کردم 8000 تومن بهش دادم).البته با هم رفیقم شدیم و ازش تشکر کردم و راه افتادم به سمت خونه.

چیزی که برام جالب بود این بودش که هم صدای ماشینم کم شد و هم اینکه فرمونم خیلی نرمتر از قبل شده بود و به خودم گفتم به این می گن فرمون هیدرولیک.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/09ساعت 0:7  توسط   | 

امروز ظهر شیطان را دیدم !  

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر شیاطینی ...! 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/02ساعت 0:21  توسط   | 


29 خرداد سالروز درگذشت مردیست که نمی داند پس از مرگش چه خواهد شد و نمی داند کوزه گر از خاک اندامش چه خواهد ساخت.
دکتر آرام گرفته در جایی از خاک سوریه. جایی که وقتی از در حرم حضرت زینب بیرون می آیی، کافیست چند متری به سمت چپ بروی و داخل یک قبرستان شوی. آنجا تابلویی است که قبرش را نشانت می دهد.
و این هم سخنانی از او:
- من ادعا نمی کنم همواره به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم، اما می توانم ادعا کنم لحظاتی که به یادشان نیستم نیز، دوستشان دارم.


- من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.
- عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی
- اگر مثل گاو گنده باشی، می دوشنت، اگر مثل خر قوی باشی، بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی، سوارت می شوند....فقط از فهمیدن تو می ترسند.
- آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش.
- اینجا آسمان ابریست، آنجا را نمی دانم... اینجا شده پاییز، آنجا را نمی دانم... اینجا دلی تنگ است، آنجا را نمی دانم. وقتی که بچه بودم هر شب دعا می کردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد، پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد. هی با خود فکر می کنم، چگونه است که ما، در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها، در آن سر دنیا، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن.
خدایش بیامرزاد.
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 0:47  توسط   | 

1-  آیا می دانستید که: در مجسمه هایی که برای یادبود سربازها می سازند، اگر دو پای اسب بالا باشد آن سرباز در میدان جنگ کشته شده و اگر یک پای اسب بالا باشد بر اثر جراحات ناشی از جنگ مرده و اگر چهار پای اسب روی زمین باشد، آن سرباز به مرگ طبیعی مرده است.

when the english settles landed in australia, they noticed a strange animal that jumped extremely high and far. that asked the aboriginal people using body language and signs trying to ask them about this animal. they responded with " kan ghu ru" the english then adopted the word kangaroo. what the aboriginal people were really to say was" we don't understand you", kan ghu ru.

2- آیا می دانستید که: مهاجرین انگلیسی در استرالیا با حیوان عجیبی روبرو شدند که بسیار بالا و دور می پرید. هنگامی که از بومیان در مورد این حیوان با حرکات بدن پرسیدند آنها در جواب گفتند: kan ghu ru که در زبان انگلیسی به  kangaroo تبدیل شده است.در حقیقت منظور بومیان این بوده که " ما منظور شما را نمی فهمیم".

each king on playing cards represent a king in real history.

diamonds: julius cesar

spades: king david

clubs: alexander the great

hearts: charlemagne

3- آیا می دانستید که: هر کدام از شاه های ورق های بازی نشانگر شاهی در واقعیت است؟

خشت: ژولیوس سزار

پیک: شاه دیوید

دل: شارلمانی

خاج: اسکندر کبیر

during historic civil wars, when troops returned without any casualties, a writing was put up so all can see, which read " 0 killed ". from there we get the expression " 0.k. " which means all is good.

4- آیا می دانستید که: در زمان جنگ های باستانی هنگامی که سپاهیان، بدون تلفات از جنگ بر می گشتند، پلاکارتی حمل می کردند که روی  آن نوشته بود: (تعداد تلفات 0). ریشه ok از این اصطلاح است.

the muscles in your heart have the strength to shoot your blood 10 meters in the air?

5- آیا میدانستید که: ماهیچه های قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر به هوا پرتاب کنند؟

multiplying 111,111,111 * 111,111,111= 12345678987654321

6- آیا می دانستید که: حاصلضرب 111،111،111 در 111،111،111 = 12345678987654321

7- آیا می دانستید فیل ها تنها موجوداتی هستند که نمی توانند بپرند؟

the body's strongest muscle is our tongue.

8- آیا می دانستید که: قویترین ماهیچه بدن، ماهیچه زبان است؟

statistically, people are more afraid of spiders than they are of dying.

9- آیا می دانستید که: طبق آمار افراد از عنکبوت بیشتر از مرگ می ترسند؟

all polar bears are left handed.

10- آیا می دانستید که : خرس های قطبی چپ دست هستند؟

crocodiles cannot stick out their tongue.

11- ایا میدانستید که : سوسمارها نمی توانند زبانشان را بیرون بیاورند؟

butterflies taste with their feet.

12- آیا می دانستید که: مراکز چشایی پروانه روی پاهایش قرار دارد؟

a cockroach can live 9 days without it's head. it only dies because it cannot eat.

13- آیا می دانستید که: سوسک ها تا 9 روز پس از ، از دست دادن سرشان قادر به زنده ماندن هستند و تنها به این دلیل می میرند که نمی توانند چیزی بخورند؟

a duck's quack has no echo, and nobody know why.

14- آیا میدانستید که: صدای اردک اکو ندارد و هیچکس هم دلیل آن را نمی داند؟

it is impossible to sneeze with your eye's open

15- ایا می دانستید که: امکان ندارد بتوانید با چشم باز عطسه کنید؟

starfish have no brains.

16- آیا می دانستید که: ستاره های دریایی مغز ندارند؟

thomas edison was afraid of the dark.

17- آیا می دانستید که : توماس ادیسون از تاریکی می ترسیده است؟

the word cemetery comes from the Greece  koimetirion which means dormitory.

18- آیا می دانستید که: ریشه کلمه cemetery (قبرستان) در حقیقت کلمه یونانی "koimetirio " به معنی خوابگاه است؟

it is impossible to suck your elbow.

19- آیا می دانستید که: امکان ندارد بتوانید آرنج خود را لیس بزنید؟

mosquitoes have teeth.

20- آیا می دانستید که: پشه ها دندان دارند؟

80% of the people who read this will try to suck their elbow.

21- آیا می دانستید که: 80% افرادی که این مطلب را می خوانند سعی می کنند آرنجشان را لیس بزنند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/29ساعت 0:53  توسط   | 

علم بهتر است يا ثروت؟، هيچکدام فقط ذره اي معرفت"

 

دا  کر  سي  چنت   بي. (يعني مادر پسر براي چي خواستي؟)

 

به گنده تر و خرتر از خودت احترام بگذار!

 

به مد پوشان بگوييد آخرين مد کفن است


عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت ---- سرنوشت دگران بر تو نخواهند نوشت

 

ناز نگات قشنگه!

 

تند رفتن که نشد مردي -------  عشق است که برگردي

 

هر کجا محرم شدي -چشم از خيانت باز دار -چه بسا محرم با يک نقطه مجرم ميشود،

 

مبر ز موي سفيدم گمان به عمر دراز -------  جوان به حادثه اي زود پير ميشود گاهي

 

"دست بزن ولي خيانت مکن"

 

منم يه روز بزرگ ميشم.

 

زندگي بر خلاف آرزوهايم گذشت.

 

داداش جان به خاطر اشک مادر يواش!

 

افسوس همه اش افسانه بود!

 

من از عقرب نميترسم ولي از سوسک ميترسم

 

من از دشمن نميترسم ولي از دوست ميترسم.

 

  من نمي گويم مرا اي چرخ سرگردان مکن --هرچه مي خواهي بکن محتاج نامردان مکن!

 

شد شد، نشد نشد

 

بوسه مگر چيست--  فشار دولب -- اين که گنه نيست --  چه روز و چه شب.

 

بميرد آنکه غربت را بنا کرد -------  مرا از تو، ترا از من جدا کرد

 

برگ از درخت خسته مي شه -------  پاييز فقط يه بهانه است

 

در اين دنيا که مردانش عصا از کور مي دزدند------- من بيچاره دنبال مرد مي گردم

 

دنبالم نيا آواره ميشي

 

رفاقت قصه تلخي است که از يادش گريزانم

 

روي قلبم نوشتم ورود ممنوع -------  عشق آمد گفتم بيسوادم!

 

"تو هم خوبي!

 

از بس خوردم مرغ و پلو ------- آخر شدم مارکوپولو

 

سر پاييني پرنده -------  سر بالايي شرمنده

 

"اسيرتم ولي آزاد"

بخاطر دلم ولم.

 

100 بار بدي کردي و ديدي ثمرش را ------- خوبي چه بدي داشت که يک بار نکردي

 

قربان وجودت که وجودم ز وجود تو بوجود آمد مادر

 

تو که بي وفا نبودي پدر سگ!

 

دلبرا دل به تو دادم که باهاش حال كني ------- دل ندادم كه بري جيگركي بازكني !!

 

رفيق بي پدر ، مادر

 

تو رو اگه من نشورم كي ميشوره ( عروسكم )

 

باغبان در را مبند من مرد گلچين نيستم -- من خودم گل دارم و محتاج يک گل نيستم!

 

تمام مرده شويان راضيند بر مردن مردم

 

بنازم مطربان را که خلق را مسرور ميخواهند!

 

اي آسمون کبود ------- واسه همه بود واسه ما نبود؟؟؟؟

 

در قمار زندگي عاقبت ما باختيم ------- بس که تکخال محبت بر زمين انداختيم

 

گرپادشاه عالمي ، بازهم گداي مادري

 

نميخام شمع باشم دخترا فوتم کنن ------- ميخام سيگار باشم لوطيا دودم کنن

 

اي بلبل اگر نالي من با تو هم آوازم

 

تو عشق گل داري،من عشق گل اندامي!

 

همه از من ميترسن ------- من از نيسان آبي

 

هندونه بده قاچ كنيم ------- لوپتو بده ماچ كنيم !

 

داني که چرا راز نهان با تو نگفتم-------  طوطي صفتي طاقت اسرار نداري

 

دنيا همه هيچ و زندگاني همه هيچ -------  اي هيچ براي هيچ بر هيچ مپيچ

 

به درويشي قناعت كن كه سلطاني خطر دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/01ساعت 0:11  توسط   | 

سال ها یکی پس از دیگری می گذرد و کلیه های ما خون ما را با دفع نمک، سم و هر گونه شیء نا خواسته که وارد بدن ما می شود فیلتر می کنند.

با گذشت زمان، نمک تجمع می یابد و این مورد نیاز به تمیز کردن توسط عملیات نظافتی دارد.چگونه می خواهیم بر این مشکل غلبه کنیم؟

بسیار آسان است. اول یک دسته جعفری را برداشته و تمیز بشویید.

سپس آن را در تکه های کوچک خرد کرده و آن را در یک قابلمه بریزید و با آب تمیز به مدت 10 دقیقه بجوشانید و بگذارید سرد شود و سپس فیلترش کنید (یعنی آب را جدا کنید) و در داخل یخچال بگذارید تا خنک شود.

با نوشیدن یک لیوان روزمره، شما متوجه خواهید شد که تمام نمک و دیگر سموم انباشته شده در کلیه شما خارج می شود.

هنگام ادرار کردن هم شما متوجه تفاوتی خواهید شد که هرگز قبلاً احساس نکرده اید.

جعفری به عنوان بهترین تمیز کننده کلیه شناخته شده و طبیعی است!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/22ساعت 0:44  توسط   | 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی                              ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن            که قارون را غلط ها داد سودای زر اندوزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی                      به گلزار آی کز بلبل غزل خواندن بیاموزی.

شکوفه های درخت گوجه سبز - لنگرود ( دریاسر )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/26ساعت 12:12  توسط   | 

همونطور که قبلاً گفتم زبان آموزان تمایل کمی به یادگیری گرامر از خود نشان میدهند به همین خاطر بحث گرامر و مخصوصاً زمان ها در 3 پست کوتاه که این مورد، آخرین مبحث از زمان ها هستش، آورده می شود.

از طریق آرشیو (archives) و در مرداد ماه می تونید مبحث اول از گرامر و در مهر ماه، قسمت دوم و در پست اخیر یعنی اسفند ماه قسمت سوم و آخر بحث زمان ها رو مشاهده کنید.

جملات مجهول (passive voice):

در جملات مجهول مفعول، که کار بر روی آن انجام می شود در ابتدای جمله قرار می گیرد. که اگر قرار باشد مفعول به صورت ضمیر  بکار رود این ضمیر باید به صورت ضمیر فاعلی باشد و در ابتدای جمله. و بر عکس اگر قرار باشد فاعل جمله را به همراه حرف اضافه by در آخر جمله و به صورت ضمیر به کار رود این ضمیر باید به صورت ضمایر مفعولی باشد.

ضمایر فاعلی( i - you - he - she - it - we- you - they )

ضمایر مفعولی( me - you - him - her - it - us -you - them )

مجهول حال ساده:

مفعول: فرمول + am/ is / are +p.p

مشخصه: فعل + ه + می (شدن ) یا فعل + ه + (شدن )

مثال:

it is written                  ( نوشته می شود ( نوشته شده 

they are sold             ( فروخته می شوند ( فروخته شدند


مجهول حال استمراری:

مفعول: فرمول + am/ is / are + being +p.p

مشخصه: دارم ... (شدن ) ، داری... (شدن ) ، ...

مثال:

it is being repaired                                       داره تعمیر میشه

it is being done                                           داره انجام میشه

they are being typed                              دارند تایپ می شوند  

مجهول گذشته ساده:

مفعول: فرمول + was / were +p.p

مشخصه: بن ماضی + ه +(شدن )

مثال:

i was given a gift                                       یک هدیه به من داده شد

it was broken                                                           شکسته شد

they were seen                                                      آنها دیده شدند  

مجهول گذشته استمراری:

مفعول: فرمول +was / were + being +p.p

مشخصه: داشتم ... (شدن ) ، داشتی... (شدن ) ، ...

مثال:

it was being repaired                                       داشت تعمیر می شد

they were being made                                داشتند درست می شدند

  

مجهول حال کامل:

مفعول: فرمول + have / has + been +p.p

مشخصه: .... ه ام (شدن ) ، .... ه ای (شدن ) ، ...

مثال:

it has been done                                             انجام شده است

they have been seen                                           دیده شده اند

she has been given a gift                   به او هدیه ای داده شده است  

مجهول ماضی بعید ( گذشته کامل ):

مفعول: فرمول +had + been +p.p

مشخصه:  ...... ه بودم (شدن ) ، ..... ه بودی  (شدن ) ، ...

مثال:

it had been sold                                            فروخته شده بود

they had been broken                                شکسته شده بودند

  

مجهول آینده:

مفعول: فرمول +will + be +p.p

مشخصه: ... خواهم شد ، .... خواهی شد  ، ...

مثال:

it will be broken                                            شکسته خواهد شد

they will be made                                          درست خواهند شد

i will/ shall be lodged                                  اسکان داده خواهم شد  

مثال های بیشتر :

1- i am called shaghayegh                                                     من شقایق نامیده می شوم

2- my father was shocked                                                                    پدرم شوکه شد

3- it was being made                                                                   داشت درست می شد

4- the refrigerator is being repaired                                             یخچال داره تعمیر می شه

5- the letters were typed                                                                   نامه ها تایپ شدند

6- the dishes have been washed                                                   ظرف ها شسته شده اند

7- this car had been just bought                                         این ماشین تازه خریداری شده بود

8-we are not allowed to touch it                            به ما اجازه داده نمی شد به آن دست بزنیم

9- this house will be sold next month                               این خانه ماه آینده فروخته خواهد شد

10- a parcel was received from my father                                    بسته ای از پدرم دریافت شد 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 0:12  توسط   |